تبليغاتX
هر چه مرا به یاد تو بیاورد زیباست



کاش بودم یک ستاره

در آسمان مهتابی تو

می نشستم بی صدا

در چشمان بارانی تو

کاش بودم یک شکوفه

در گرمای دستان تو

داغ می شدم ،پژمرده

در نگاه بی قراری تو

کاش بودم ماهی سرخی

در وجود دریایی تو

کاش بودم یک قناری

تا بخوانم آواز بهاری

برای لحظه تنهایی تو...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 19:36  توسط سمانه   | 



(تکرار تاریخ)

روی صندلی نشسته بود و به بچه ها نگاه می کرد. خواست بلند شود و درس جدید را آغاز کند که احساس کرد لباسش به صندلی چسبیده . یاد آدامس و صندلی معلم خودش افتاد.تاریخ چه زود تکرار شده بود.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:49  توسط سمانه   | 



 

شب را نوشيده ام

و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم.

مرا تنها گذار

اي چشم تبدار سرگردان!

مرا با رنج بودم تنها گذار.

مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

مگذار از بالش تاريك تنهايي سر بر دارم

و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.

***

سپيدي هاي فريب

روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند.

طلسم شكسته خوابم را بنگر

بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.

او را بگو

تپش جهنمي مست!

او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام.

نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم.

جهنم سرگردان!

مرا تنها گذار.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:48  توسط سمانه   | 



می آیی

برای هر زخمی

ستاره ای

برای هر دستی

قلمی

برای هر بیابانی

سینه ای دریا

برای هر اندوهی

ترانه ای ،

ترانه ای بسا

و که زمزمه ی آواز آرزویی

آرزویی!

 

من که نمی دانم

تو شاعر باش.

نه تو اندکی!

کوچک

آرزوی شمایان است

بر این سیارهی مریض

که ارتفاع تو قع هر انسانی

تا گلوگاه گفتنش بیش نیست،

 

گفتن ، به چه بهایی

که جز به بویی نان و نفس

آغشته اش نخواهی یافت

 

می آیند و می روند

می روند و می آیند

 

 مگر نه....لیالی ها....؟

برایم ترانه بخوان

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 18:22  توسط سمانه   | 



+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 18:5  توسط سمانه   | 



+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 18:1  توسط سمانه   | 



 

جز نقش خیال تو کسی در نظرم نیست     زاییده پروازم و افسون پرم نیست

می کاوم و بیهوده در این شهر خیالی       جز سایه موهوم غمت پشت سرم نیست

من ماندم و دلتنگی و یک عمر کسالت      در این شب دیجور نشان از سحرم نیست

در آینه ی عشق تو را دیدم و امروز        جز عکس تو در بر که چشمان ترم نیست

در پیچ و خم جاده دلتنگی و تشویش        غیر از شب و تنهایی و غم همسفرم نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 8:7  توسط سمانه   | 



(معتاد)

بدجوری معتاد شده بود.همیشه در حال کشیدن می دیدنش.دیگه همه فهمیده بودند. کسی دیگه کاری به کارش نداشت.اونقدر کشید و کشید تا بالاخره نقاش ماهری شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 8:6  توسط سمانه   | 



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 8:0  توسط سمانه   | 



 

می ترسم برف تمام شود و من و تو آغاز نشویم.می ترسم بهار بدون پروانه و پرستو

بیاید. می ترسم مشقهایم نیمه تمام بماند و یادم برود کتابم را از زیر باران بردارم.

می ترسم نخستین شکوفه ها غفلگیر کنند و نسیم زیبایی که از شمال می وزد، مرا

از تو غافل کند ، نمی خواهم بی تو عطر گوجه ها را ببویم ، نمی خواهم بی تو هوا را به

ریه هایم بفرستم ، نمی خواهم بی تو شاعر باشم .

اگر به من اجازه داده شود که یک بار دیگر هر طور که دلم می خواهد به دنیا بیایم ،

گنجشکی خواهم شد تاهر صبح همراه با تازه ترین نورها به اتاقت سرک

بکشم.

ای آن که برای بیداری از بانگ خروسان بی نیازی ، چشمهایت

را همیشه باز نگذار .تا ماه برای روشن شدن ، منت خورشید را

نکشد و عاشقان هر وقت که دلشان می خواهد برای تو نامه بنویسند.

می ترسم برف تمام شود و هیچ وقت اتفاقی نیفتد و هیچ کس قلب مرا برای تو

معنا نکند و نقاشان قد کشیدن سروها ، عبور قایقها و صیقل خوردن

صدای بلبلان را نبینند.

می ترسم برف تمام شود و حرف من نیمه تمام بماند و کلمه هایم یخ بزنند و

هرگز نتوانم بگوییم :(( تو را دوست دارم )).

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 7:10  توسط سمانه   | 



(آقای رئیس)

مادر آقای رئیس مرده بود. کسی جرأت نمی کرد به او خبر دهد. باتری قلبش را تازه عوض کرده بودند.مستخدم را پیدا کردند به گردن او انداختند.

 

آقای رئیس حال مادرتان چطور است؟

 

خوب خوب!

 

چی فرمودید؟همکارها می گفتند مادرتان مرده!

 

ها!

 

فنجان قهوه از دست منشی رها شد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 15:22  توسط سمانه   | 



نه شکسته این دل سنگم ،نه ستاره است دو چشمم، با این همه

 

سرارسرشب را سراسیمه در باران دویده ام ، امیدوارانه به راه تو

 

 نشسته ام و رشته عشقت را نگسسته ام.

 

نه با رودها به سوی افقهای کبود رفته ام ، نه با درختان سرم را بالا گرفته ام،

 

 

با این همه به شوق امدن تو کودکانه تقویمها را ورق زده ام و گرد انتظار را از صورت

 

 

اینه ها پاک کرده ام و روز امدنت را از پرنده ها پرسیده ام.

 

 

نه چون سروها و کاجها سبز و بهاری ام ، نه چون دل عاشقان سرخ و اناری ام ،

 

 

با این همه هیچ وقت چشمهای تو را فراموش نکرده ام و دفترم را از عطر خوش

 

 

دستهایت بی نصیب نگذاشته ام.

 

 

می دانم که سر انجام یک روز روشن تر از این خورشید تکراری می ایی و کوهستانهای

 

 

مغرور را اب می کنی و ابرها کلاهشان را به احترام تو بر می دارند.من سیاه مشقهایم

 

 

را در چشمه عسل می شویم و کنار عاشقانت می ایستم . ایا به من هم نگاه می کنی؟

 

 

می دانم ، می دانم که از شب تاریکترم و از زهر هلاهل تلخ تر .می دانم که پاهایم در پاییز

 

 

است و دستهایم در زمستان و برفهای لجوج کلماتم ر ا پوشانده اند، اما سالهاست که به امید

 

 

دیدن تو شمع کوچکی ر ا در قلبم روشن نگاه داشته ام.

 

 

می دانم ، به خودت سوگند می دانم که فرسنگها از فطرتم دور افتاده ام ، فرشته ها دیگر را

 

 

نمی شناسند ، پیراهنم دیگر شبیه ملکوت نیست و کفشهایم راه را گم کرده اند ، اما

 

 

جمعه ها صبح زود بیدار می شوم ، موهایم را شانه می زنم و کنار پنجره ای که هرگز تعطیل

 

 

نیست ، می ایستم تا شاید عبور با شکوه تو را ببینم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 14:28  توسط سمانه   | 



تو را دوست دارم چون تو برتر از فرشته ها هستی .

 

تو را دوست دارم چون تو برگزیده آفریده های خدا هستی .

 

تو را دوست دارم چون تجلی کائنات هستی .

 

تو شایسته ستایشی چون خداوند ستوده ; تورا آفریده است.

 

تو را دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:28  توسط سمانه   | 



 

نگاهم غرق باران بود بی تو

شکستن ها چه آسان بود بی تو

تمام شب در این خلوت سرایم

همیشه غصه مهمان بود بی تو

برای شعر این تنهای پر درد

جدایی بیت پایان بود بی تو

دگر آن قصه ، رویای من و تو

زیک ویرانه ویران بود بی تو

در این سر گشتگی آنقدر ماندم

که آزادی چون زندان بود بی تو

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:21  توسط سمانه   | 



 

تو رفتی رد پایت در دلم ماند

          شکوه خنده هایت در دلم ماند

دلم را با سحر خوش کرده بودم

          غروب ماجرایت در دلم ماند

شریک دردهایم بودی ، اما

          غم بی انتهایت در دلم ماند

هزار و یک شبم چون باد گذشت

          طنین قصه هایت در دلم ماند

سپردی سرنوشتم را به پاییز

          بهار با صفایت در دلم ماند

علی رغم سکوت ساده من

          سفر کردی صدایت در دلم ماند

و حالا مثل یک رویای برفی

          تو رفتی رد پایت در دلم ماند

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:12  توسط سمانه   | 



  • ثروت در دست کسانی که صاحب عزم و اراده قوی تمالک نفس نیستند ویا نمی توانند امیال و هواهای نفسانی خویش را اداره کنند به منزله دوام و سر چشمه بلا و مصیبت است; چه برای خودشان و چه برای دیگران.
  • این جمله کوتاه حاوی جمیع نصایح است;امیدوار باشید.
  • اگر واقعا پی ببریم هر کلمه ای که از دهان ما خارج می شود به منزله سنگی است که در بنای دوستی و دشمنی به کار می رود ان وقت تا می توانیم سعی خواهیم کرد که سخن بیهوده و بی ارزش از دهانمان خارج نشود.
  • شرط اصلی موفقیت در تمام مراحل زندگی سه چیز است : اول پول; دوم پول; سوم پول.
  • دنیا با اتش افروخته ماند که چون زیاده طلب کنی سوخته شوی و چون به قدر حاجت بر گیری با فروغ ان راه را از چاه باز شناسی.

                                                 ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 14:59  توسط سمانه   | 



 

در سکوت تیره ی شب

 

می برم نام تو بر لب

 

با دل دیوانه ی خویش

 

سوزم اندر آتش تب

 

روزگاران گذشته

 

زنده گردد در خیالم

 

همدم شبهای تارم

 

می کند شوریده حالم

 

یاد معشوق فسونگر

 

می رباید عقل و هوشم

 

نیمه شب در خلوت خود

 

خسته و مات و خموشم

 

من اسیر روزگارم

 

روزگار سرد و تارم

 

کی سر آسوده یک شب

 

روی بالین می گذارم

 

از فسون آرزوها

 

آرزوهای جگر سوز

 

در شب تنهایی خویش

 

می نشینم تا شود روز

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 18:4  توسط سمانه   | 



با تو آسان می شود ار تلخی هجران گذشت

با تو زیبا می شود از بند و زندان گذشت

باغ سر سبز خاطرم را جلوه دادی نازنین

با تو تنها می شود از سردی دوران گذشت

با تو من محو شکفتن می شوم چون غنچه ای

با نگاهت می شود حتی زهیچستان گذشت

با تو معنی دارد این بود و نبود و می توان

با بهاری چون تو از پاییز و از طوفان گذشت

تو قشنگی مثل یاسی نازنین من بیا

چون که تنها با تو باید از غم هجران گذشت

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 15:43  توسط سمانه   | 



(آدم)

تمام حرکات افراد را زیرنظر داشت. با خود فکر می کرد چقدر این آدم ها پر از عیب و نقص هستند. یادش رفته بود خود او هم آدم است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 15:6  توسط سمانه   | 



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 10:11  توسط سمانه   | 



+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 9:2  توسط سمانه   | 



کاش می شد سرزمین عشق را             در میان گام ها تقسیم کرد

کاش می شد با نگاه شاپرک                عشق را بر اسمان تفهیم کرد

                                           

کاش می شد با دو چشم عاطفه            قلب سرد اسمان را ناز کرد

کاش می شد با پری از برگ یاس        تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

                                         

کاش می شد با محبت خانه ساخت       یک اطاقش را به مروارید داد

کاش می شد اسمان مهر را              خانه کرد و به گل خورشید داد

                                         

کاش می شد با تمام حرف ها              یک دریچه به صفا را وا کنیم

کاش می شد در نهایت راه عشق         ان گل گم گشته را پیدا کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 20:20  توسط سمانه   | 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 19:49  توسط سمانه   | 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 18:27  توسط سمانه   | 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 18:22  توسط سمانه   | 



 

ای روزگار دنیا رو می بینی چه جوریه؟سگها هم عاشق میشن.

ولی یک فرقی با ما انسانها دارند می دونی اون چیه؟سگها باوفا ما انسانها بی وفاییم...

عجب روزگاری شده مگه نه؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 17:36  توسط سمانه   | 



سیه چشمی به کار عشق استاد

به من درس محبت یاد می داد.

مرا از یاد برد اخر ولی من

به جز او عالمی را بردم از یاد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 17:20  توسط سمانه   | 



سوار خواب دل اشوب قایق ات شده ام

همان مسافر دل تنگ سابق ات شده ام

تویی که خسته و تنها شده ای اری...

من محو تماشای هق هقت شده ام

بیا و دست مرا روی دست خود بگذار

اگر غلط نکنم باز عاشقت شده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 17:20  توسط سمانه   | 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 16:47  توسط سمانه   | 



دوستی :

      طلوعی است که غروبی ندارد

                                    دریایی است که ساحلی ندارد

      روزیست که شب ندارد

                                    فانوسی است که خاموشی ندارد

      بهاریست که خزان ندارد

                                    سپری است که سیاهی ندارد

      صعودیست که سقوطی ندارد

                                    و ابتدایی است که انتهایی ندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 16:43  توسط سمانه   |