تبليغاتX
هر چه مرا به یاد تو بیاورد زیباست



(آقای رئیس)

مادر آقای رئیس مرده بود. کسی جرأت نمی کرد به او خبر دهد. باتری قلبش را تازه عوض کرده بودند.مستخدم را پیدا کردند به گردن او انداختند.

 

آقای رئیس حال مادرتان چطور است؟

 

خوب خوب!

 

چی فرمودید؟همکارها می گفتند مادرتان مرده!

 

ها!

 

فنجان قهوه از دست منشی رها شد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 15:22  توسط سمانه   | 



نه شکسته این دل سنگم ،نه ستاره است دو چشمم، با این همه

 

سرارسرشب را سراسیمه در باران دویده ام ، امیدوارانه به راه تو

 

 نشسته ام و رشته عشقت را نگسسته ام.

 

نه با رودها به سوی افقهای کبود رفته ام ، نه با درختان سرم را بالا گرفته ام،

 

 

با این همه به شوق امدن تو کودکانه تقویمها را ورق زده ام و گرد انتظار را از صورت

 

 

اینه ها پاک کرده ام و روز امدنت را از پرنده ها پرسیده ام.

 

 

نه چون سروها و کاجها سبز و بهاری ام ، نه چون دل عاشقان سرخ و اناری ام ،

 

 

با این همه هیچ وقت چشمهای تو را فراموش نکرده ام و دفترم را از عطر خوش

 

 

دستهایت بی نصیب نگذاشته ام.

 

 

می دانم که سر انجام یک روز روشن تر از این خورشید تکراری می ایی و کوهستانهای

 

 

مغرور را اب می کنی و ابرها کلاهشان را به احترام تو بر می دارند.من سیاه مشقهایم

 

 

را در چشمه عسل می شویم و کنار عاشقانت می ایستم . ایا به من هم نگاه می کنی؟

 

 

می دانم ، می دانم که از شب تاریکترم و از زهر هلاهل تلخ تر .می دانم که پاهایم در پاییز

 

 

است و دستهایم در زمستان و برفهای لجوج کلماتم ر ا پوشانده اند، اما سالهاست که به امید

 

 

دیدن تو شمع کوچکی ر ا در قلبم روشن نگاه داشته ام.

 

 

می دانم ، به خودت سوگند می دانم که فرسنگها از فطرتم دور افتاده ام ، فرشته ها دیگر را

 

 

نمی شناسند ، پیراهنم دیگر شبیه ملکوت نیست و کفشهایم راه را گم کرده اند ، اما

 

 

جمعه ها صبح زود بیدار می شوم ، موهایم را شانه می زنم و کنار پنجره ای که هرگز تعطیل

 

 

نیست ، می ایستم تا شاید عبور با شکوه تو را ببینم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 14:28  توسط سمانه   | 



تو را دوست دارم چون تو برتر از فرشته ها هستی .

 

تو را دوست دارم چون تو برگزیده آفریده های خدا هستی .

 

تو را دوست دارم چون تجلی کائنات هستی .

 

تو شایسته ستایشی چون خداوند ستوده ; تورا آفریده است.

 

تو را دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:28  توسط سمانه   | 



 

نگاهم غرق باران بود بی تو

شکستن ها چه آسان بود بی تو

تمام شب در این خلوت سرایم

همیشه غصه مهمان بود بی تو

برای شعر این تنهای پر درد

جدایی بیت پایان بود بی تو

دگر آن قصه ، رویای من و تو

زیک ویرانه ویران بود بی تو

در این سر گشتگی آنقدر ماندم

که آزادی چون زندان بود بی تو

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:21  توسط سمانه   | 



 

تو رفتی رد پایت در دلم ماند

          شکوه خنده هایت در دلم ماند

دلم را با سحر خوش کرده بودم

          غروب ماجرایت در دلم ماند

شریک دردهایم بودی ، اما

          غم بی انتهایت در دلم ماند

هزار و یک شبم چون باد گذشت

          طنین قصه هایت در دلم ماند

سپردی سرنوشتم را به پاییز

          بهار با صفایت در دلم ماند

علی رغم سکوت ساده من

          سفر کردی صدایت در دلم ماند

و حالا مثل یک رویای برفی

          تو رفتی رد پایت در دلم ماند

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:12  توسط سمانه   | 



  • ثروت در دست کسانی که صاحب عزم و اراده قوی تمالک نفس نیستند ویا نمی توانند امیال و هواهای نفسانی خویش را اداره کنند به منزله دوام و سر چشمه بلا و مصیبت است; چه برای خودشان و چه برای دیگران.
  • این جمله کوتاه حاوی جمیع نصایح است;امیدوار باشید.
  • اگر واقعا پی ببریم هر کلمه ای که از دهان ما خارج می شود به منزله سنگی است که در بنای دوستی و دشمنی به کار می رود ان وقت تا می توانیم سعی خواهیم کرد که سخن بیهوده و بی ارزش از دهانمان خارج نشود.
  • شرط اصلی موفقیت در تمام مراحل زندگی سه چیز است : اول پول; دوم پول; سوم پول.
  • دنیا با اتش افروخته ماند که چون زیاده طلب کنی سوخته شوی و چون به قدر حاجت بر گیری با فروغ ان راه را از چاه باز شناسی.

                                                 ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 14:59  توسط سمانه   | 



 

در سکوت تیره ی شب

 

می برم نام تو بر لب

 

با دل دیوانه ی خویش

 

سوزم اندر آتش تب

 

روزگاران گذشته

 

زنده گردد در خیالم

 

همدم شبهای تارم

 

می کند شوریده حالم

 

یاد معشوق فسونگر

 

می رباید عقل و هوشم

 

نیمه شب در خلوت خود

 

خسته و مات و خموشم

 

من اسیر روزگارم

 

روزگار سرد و تارم

 

کی سر آسوده یک شب

 

روی بالین می گذارم

 

از فسون آرزوها

 

آرزوهای جگر سوز

 

در شب تنهایی خویش

 

می نشینم تا شود روز

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 18:4  توسط سمانه   | 



با تو آسان می شود ار تلخی هجران گذشت

با تو زیبا می شود از بند و زندان گذشت

باغ سر سبز خاطرم را جلوه دادی نازنین

با تو تنها می شود از سردی دوران گذشت

با تو من محو شکفتن می شوم چون غنچه ای

با نگاهت می شود حتی زهیچستان گذشت

با تو معنی دارد این بود و نبود و می توان

با بهاری چون تو از پاییز و از طوفان گذشت

تو قشنگی مثل یاسی نازنین من بیا

چون که تنها با تو باید از غم هجران گذشت

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 15:43  توسط سمانه   | 



(آدم)

تمام حرکات افراد را زیرنظر داشت. با خود فکر می کرد چقدر این آدم ها پر از عیب و نقص هستند. یادش رفته بود خود او هم آدم است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 15:6  توسط سمانه   | 



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 10:11  توسط سمانه   | 



+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 9:2  توسط سمانه   |