در سکوت تیره ی شب
می برم نام تو بر لب
با دل دیوانه ی خویش
سوزم اندر آتش تب
روزگاران گذشته
زنده گردد در خیالم
همدم شبهای تارم
می کند شوریده حالم
یاد معشوق فسونگر
می رباید عقل و هوشم
نیمه شب در خلوت خود
خسته و مات و خموشم
من اسیر روزگارم
روزگار سرد و تارم
کی سر آسوده یک شب
روی بالین می گذارم
از فسون آرزوها
آرزوهای جگر سوز
در شب تنهایی خویش
می نشینم تا شود روز
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 18:4  توسط سمانه
|


