تبليغاتX
هر چه مرا به یاد تو بیاورد زیباست



نه شکسته این دل سنگم ،نه ستاره است دو چشمم، با این همه

 

سرارسرشب را سراسیمه در باران دویده ام ، امیدوارانه به راه تو

 

 نشسته ام و رشته عشقت را نگسسته ام.

 

نه با رودها به سوی افقهای کبود رفته ام ، نه با درختان سرم را بالا گرفته ام،

 

 

با این همه به شوق امدن تو کودکانه تقویمها را ورق زده ام و گرد انتظار را از صورت

 

 

اینه ها پاک کرده ام و روز امدنت را از پرنده ها پرسیده ام.

 

 

نه چون سروها و کاجها سبز و بهاری ام ، نه چون دل عاشقان سرخ و اناری ام ،

 

 

با این همه هیچ وقت چشمهای تو را فراموش نکرده ام و دفترم را از عطر خوش

 

 

دستهایت بی نصیب نگذاشته ام.

 

 

می دانم که سر انجام یک روز روشن تر از این خورشید تکراری می ایی و کوهستانهای

 

 

مغرور را اب می کنی و ابرها کلاهشان را به احترام تو بر می دارند.من سیاه مشقهایم

 

 

را در چشمه عسل می شویم و کنار عاشقانت می ایستم . ایا به من هم نگاه می کنی؟

 

 

می دانم ، می دانم که از شب تاریکترم و از زهر هلاهل تلخ تر .می دانم که پاهایم در پاییز

 

 

است و دستهایم در زمستان و برفهای لجوج کلماتم ر ا پوشانده اند، اما سالهاست که به امید

 

 

دیدن تو شمع کوچکی ر ا در قلبم روشن نگاه داشته ام.

 

 

می دانم ، به خودت سوگند می دانم که فرسنگها از فطرتم دور افتاده ام ، فرشته ها دیگر را

 

 

نمی شناسند ، پیراهنم دیگر شبیه ملکوت نیست و کفشهایم راه را گم کرده اند ، اما

 

 

جمعه ها صبح زود بیدار می شوم ، موهایم را شانه می زنم و کنار پنجره ای که هرگز تعطیل

 

 

نیست ، می ایستم تا شاید عبور با شکوه تو را ببینم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 14:28  توسط سمانه   |