نه شکسته این دل سنگم ،نه ستاره است دو چشمم، با این همه
سرارسرشب را سراسیمه در باران دویده ام ، امیدوارانه به راه تو
نشسته ام و رشته عشقت را نگسسته ام.
نه با رودها به سوی افقهای کبود رفته ام ، نه با درختان سرم را بالا گرفته ام،
با این همه به شوق امدن تو کودکانه تقویمها را ورق زده ام و گرد انتظار را از صورت
اینه ها پاک کرده ام و روز امدنت را از پرنده ها پرسیده ام.
نه چون سروها و کاجها سبز و بهاری ام ، نه چون دل عاشقان سرخ و اناری ام ،
با این همه هیچ وقت چشمهای تو را فراموش نکرده ام و دفترم را از عطر خوش
دستهایت بی نصیب نگذاشته ام.
می دانم که سر انجام یک روز روشن تر از این خورشید تکراری می ایی و کوهستانهای
مغرور را اب می کنی و ابرها کلاهشان را به احترام تو بر می دارند.من سیاه مشقهایم
را در چشمه عسل می شویم و کنار عاشقانت می ایستم . ایا به من هم نگاه می کنی؟
می دانم ، می دانم که از شب تاریکترم و از زهر هلاهل تلخ تر .می دانم که پاهایم در پاییز
است و دستهایم در زمستان و برفهای لجوج کلماتم ر ا پوشانده اند، اما سالهاست که به امید
دیدن تو شمع کوچکی ر ا در قلبم روشن نگاه داشته ام.
می دانم ، به خودت سوگند می دانم که فرسنگها از فطرتم دور افتاده ام ، فرشته ها دیگر را
نمی شناسند ، پیراهنم دیگر شبیه ملکوت نیست و کفشهایم راه را گم کرده اند ، اما
جمعه ها صبح زود بیدار می شوم ، موهایم را شانه می زنم و کنار پنجره ای که هرگز تعطیل
نیست ، می ایستم تا شاید عبور با شکوه تو را ببینم.


